بهار عربى: گذاری ايمن و سريع از برزخ اسلام‌گرايى

بهار عربى
١- وضع كشورهاى عربى در آستانه بهار عربى
 
بهار عربى براى ما ايرانيان به مقوله‌اى بحث‌برانگيز بدل شده است. در ابتداى بهار عربى، برخى از ايرانيان بر اين نظر بودند كه مردم اين كشورها دارند همان اشتباهى را می‌کنند كه ايرانيان در سال ٥٧ كردند و، در نتيجه آن، استبدادی مذهبى جانشين نظامى بسته، ولى مدرن و سكولار شد. برخى ديگر از ايرانيان نظرى ديگر داشتند و سقوط ديكتاتورهاى خاورميانه را بسيار مثبت ارزيابى می‌کردند؛ اما شايد اكثر ايرانيان در ميان اين دو طيف بودند: آنان از سقوط ديكتاتورهاى خاورميانه خرسند بودند، اما در عين حال نگران آينده اين كشورها بودند و آينده چندان روشنى براى اين كشورها پيش‌بينى نمی‌کردند.
 
نارضايتى شديد مردم كشورهاى عربى
كشورهاى عربى تجربه مردم ايران در خصوص حکومت اسلامى را نداشته‌اند. بسياري از آنان سياست‌هاى جمهوى اسلامى، به‌ويژه ايستادگى اش در برابر غرب، خصوصاً آمريكا و اسرائيل، و شخصيت‌هاى معروف آن، مانند آيت‌الله خمينى و احمدى نژاد، را تحسين می‌کرده يا  می‌کنند و آرزوى حكومتى شبيه به جمهورى اسلامى  داشته‌اند. آنان از اينكه حكومت‌هايشان پيرو بسيارى از سياست‌هاى غرب باشند احساس خوارى می‌کنند. بسيارى از مردم اين كشورها بر اين باور بوده‌اند كه غرب در پى استعمار اين كشورهاست و همه تلاش غرب اين است كه اين كشورها را غارت كند و مانع پيشرفت آنها شود. آنان آمريكا را دشمن اسلام می‌دانسته و راه نجات خود را نيز در حاكميت قوانين اسلامى می‌ديده‌اند. اينكه چند درصد از مردم كشورهاى عربى اين گونه فكر می‌کردند و می‌کنند دقيقاً معلوم نيست؛ اما مسلماً بخش عمده‌ای از آنان اين گونه فكر می‌ کرده و می‌کنند. آنان حاكميت ديكتاتورهاى سكولار مورد حمايت آمريكا را، که در عين حال قادر به حل بسيارى از مشکلات كشور نبودند، دليل محكمى بر تأييد نظر خود می‌دانستند.
 
ترسى مرگبار از اسلام‌گرايى
در بعد جهانى، پس از انقلاب اسلامى ايران، كشورهاى غربى به شدت نگران قدرت يافتن نيروهاى اسلام‌گرا در خاورميانه شده بودند. به همين علت، سياست حقوق بشرى كارتر پس از وى در خاورميانه به كنارى گذاشته شد؛ اگرچه در ديگر نقاط جهان، از جمله آمريكاى جنوبى و آسيا، ادامه يافت و منجر به سقوط ديكتاتوري‌هاى نظامى وابسته به آمريكا و برقرارى دموكراسى در آن سرزمين‌ها شد. ترس از جانشينى ديكتاتورهاى وابسته به غرب با نيروهاى اسلام‌گرا باعث شد كه جهان غرب فكر دموكراسى در خاورميانه را به کناری نهد. قدرت‌يابى هر چه بيشتر نيروهاى اپوزيسيون اسلام‌گرا اين وحشت را در جهان به وجود آورده بود كه، در هر انتخابات آزادى در خاورميانه، نيروهاى اسلام‌گرا پيروز خواهند شد؛ و نتيجه گرفته شد که خاورميانه جايى براي دموكراسى نيست و دموكراسى كالايى نيست كه بتوان آن را صادر كرد، پس بهتر است كه به رژيم‌هاى ديكتاتور متحد غرب فشاری وارد نشود، چون نتيجه آن حاكميت اسلام‌گراها خواهد بود.
 
دشمن مشترك
رژيم‌هاى ديكتاتور وابسته به غرب در خاورميانه نيز به اين وحشت غرب هر چه بيشتر دامن می‌زدند. ترس غرب و بخشى از قشرهاى مدرن اين كشورها از اپوزيسيون اسلام‌گرا بهترين تضمين براى ادامه حاكميت آنها بود. اين حكومت‌ها هر چه در سركوب اپوزيسيون دموكرات دشوارى داشتند و به سختى می‌توانستند آن را در برابر افكار عمومى جهان غرب توجيه كنند، دست بازى در سركوب نيروهاى اسلام‌گرا داشتند. غرب نيز به علت ضعف نيروهاى دموكرات در اين كشورها نمی‌توانست آنها را جدى بگيرد. حکومت‌هاى ديكتاتور خاورميانه با حاميان غربى خود دشمنى مشترك يافته بودند: حكومت انقلابى و اسلامى ايران و نيروهاى اسلام‌گراى انقلابى در منطقه، كه متحدان هم محسوب مي‌شدند. اين حكومت‌ها در سه دهه اخير بيشترين بهره را از اين دشمنان مشترك براي توجيه موجوديت خود در نظر غرب برده‌اند.
 
جورج بوش و صدور دموكراسى از دهانه تفنگ
در دوران جورج بوش دوم و پس از واقعه يازده سپتامبر، دولت آمريكا به اين نتيجه رسيد كه نمی‌توان منطقه خاورميانه را به حال خود رها كرد و برقرارى دموكراسى در كشورهاى اين منطقه تضمينى براي امنيت خود آمريكا نيز خواهد بود. پس بحث خاورميانه بزرگ و برقرارى دموكراسى در همه كشورهاى خاورميانه به پيش كشيده شد. دولت آمريكا می‌گفت که كشورهاى ژاپن و آلمان نيز تا پيش از اينکه آمريکا آنها را اشغال کند هيچ سابقه دموكراتيكى نداشتند و، تنها پس از اشغال و تحميل دموكراسى بر آنها، به نظامهايى دموکراتيک دست يافتند؛ و با اين توجيه تصميم گرفت كه، پس از حمله به عراق و بركنارى صدام حسين، آن كشور را تا چند سال در اشغال نگه دارد و، پس از برقرارى دموكراسي‌ای پايدار و ايجاد الگويى براى سراسر خاورميانه، آنجا را ترك كند. حتا كار به آنجا كشيد كه ريچارد پرل از مقامات بلندپايه وزارت دفاع آمريكا، از دومينوى سقوط ديكتاتورهاى خاورميانه سخن می‌گفت. آنان فكر می‌کردند كه، پس از برقرارى دموكراسى در عراق و الگو شدن آن كشور و خالى كردن پشت حكومت‌هاى ديكتاتور وابسته به خودشان، مردم كشورهاى منطقه قيام می‌كنند و، با ساقط كردن ديكتاتورها، دموكراسى را در منطقه مستقر می‌سازند. در آن زمان، حتا از لزوم سرنگونى حکومتهاى عربستان و مصر سخن به ميان آمد. عربستان جايى بود كه اكثر تروريست‌هاى يازده سپتامبر از آنجا آمده بودند و، به نظر نومحافظه‌کاران آمريکا، حكومت عربستان مسئول مستعد بودن افراد آن جامعه در پيوستن به گروههاى تروريستى اسلامى بود. اما نومحافظه‌کاران حكومت ايران را اولين مهره دومينوى سقوط حکومتها در خاورميانه پس از استقرار نيروهای آمريکايى در عراق می‌دانستند. به نظر آنان، جامعه ايران در وضع انقلابى بود و مردم ايران دوستدار آمريكا و مستعدترين مردم خاورميانه براى برقرارى دموكراسى بودند، استقرار نيروهاى آمريكا در عراق به مردم ايران جرئت و جسارت می‌بخشید و اعتماد به نفس را از حكومت ايران می‌گرفت. در ذهن اين انديشه‌پردازان آمريكايى، مدت كوتاهى پس از اشغال عراق، مردم ايران انقلاب می‌کردند و حکومتى سكولار و دموكرات و متحد غرب بر روى كار می‌آوردند. آنان سوريه و مصر را مهره‌هاى بعدى اين دومينو می‌دانستند ــ دومينويى كه مهره آخرش عربستان سعودی بود.
 
شكست سنگين سياست نظاميگرى آمريكا
شكست سنگين آمريكا در برقراري امنيت در عراق و كشته شدن هرروزه سربازان آمريكايى، ناخشنودى مردم عراق از حضور نيروهاى آمريكايى در كشورشان، ناتوانى آمريكا در برقرارى دموکراسی‌اى پايدار در عراق ــ على رغم شکل‌گيرى دموکراسی‌اى نيم‌بند در آن كشور ــ و محبوب نبودن نيروهاى سكولار و دموكرات و غرب‌گرا در عراق خيلى زود به رؤياى شيرين نومحافظه‌کاران پايان داد. آنان از دولت دوم جورج بوش كنار گذاشته شدند و وى به سياست‌هاى كلاسيك جمهوري‌خواهان برگشت. نمونه عراقى نه تنها الگوى مردم خاورميانه نشد، بلكه نمونه‌ای شناخته شد كه بايد از آن به شدت پرهيز كرد؛ و حكومت ايران نه تنها سقوط نكرد، كه نيرومندتر شد. كار بدان جا کشيد كه دولت بوش براي برقرارى امنيت در عراق به جمهورى اسلامى روي آورد و خواستار مذاکره مستقيم با ايران براى كمك به تثبيت حكومت شيعه عراق شد. آمريكا جبراً نفوذ جمهوى اسلامى در عراق را پذيرفت و جمهورى اسلامى در درون كشور نيز موقعيت خود را تثبيت كرد. در نتيجه سياست هاى جورج بوش، نفوذ جمهورى اسلامى از بدخشان تا كرانه‌هاى مديترانه وسعت يافته بود. پس موضوع برقرارى دموكراسى در خاورميانه بار ديگر به كنارى گذارده شد و مبارزه با نفوذ جمهورى اسلامى به مسئله اصلى آمريكا در خاورميانه تبديل شد.
 
باراك اوباما و بهار عربى
به جز شكست در عراق، بحران اقتصادى علت ديگر شكست جمهوري‌خواهان و برآمدن باراك اوباما بود. اوباما به مردم آمريكا قول داد كه، در ضمن مبارزه با تروريسم، نيروهاى آمريکا را از عراق و سپس افغانستان خارج سازد. پس از دو جنگ افغانستان و عراق و آشکار شدن نتايج آنها، نه مردم آمريکا تمايلى به جنگى جديد در خاورميانه دارند و نه دولت آمريكا از نظر سياسى و اقتصادى به چنين كارى راغب است؛ و به احتمال قوی تا مدتى، حداكثر دخالت‌ نظامى آمريكا در خاورميانه به صورت حمله‌هاى محدود هوايى خواهد بود و حمله زمينى ــ جز در وضعيتى استثنايى و غيرمترقبه ــ رخ نخواهد داد. جنگ عراق چهره آمريكا را در جهان و به ويژه در خاورميانه خراب كرد و اوباما تصميم گرفت كه اين چهره را بازسازى كند. او در همان ابتداى كارش به قاهره رفت و دست دوستى به سوى مردم مسلمان خاورميانه دراز كرد؛ اما مسئله‌اى كه نومحافظه‌کاران را به برقرارى دموكراسى در خاورميانه برانگيخته بود همچنان پابرجا بود: دموكراسى بهترين تضمين براى جلوگيرى از رشد تروريسم است. در عين حال، باراك اوباما نمی‌خواست  كه آمريكا در نزد مردم خاورميانه مدافع رژيم هاى ديكتاتور و فاسد شناخته شود. در دوران اوباما، خوددارى از دخالت نظامى در کشورهای ديگر، حمايت نکردن از حکومتهاى ديكتاتور ــ اگر با قيام مردم مواجه شوند ــ همكارى با نيروهاى معتدل اسلامى براي جلوگيرى از قدرت‌يابى سلفى ها، مبارزه با نفوذ جمهورى اسلامى، تضمين امنيت صدور نفت از خاورميانه و، سرانجام، حفظ امنيت اسرائيل و تلاش براي برقرارى صلح ميان اسرائيل و فلسطين رئوس اصلى سياست خارجى آمريكا در خاورميانه بوده است. باراك اوباما اين بار، به جاى صدور دموكراسى توسط جنگ و اشغال نظامى، علاقه اى به تغيير رژيم هاى خاورميانه و يا دفاع از آنها ندارد. اما در صورت روبرو شدن اين ديكتاتورى ها با يك قيام مردمى، ضمن حمايت از قيام مردمى، در انديشه انتقال تجربه تركيه به ديگر كشورهاى اسلامى است. 

 ٢- هويت و آينده بهار عربى
 
الگوى تركيه
مدت‌هاست که بسيارى از سكولارهاى تركيه شکايت می‌کنند که چرا غرب از اسلام‌گرايان، حزب عدالت و توسعه اردوغان، دفاع می‌ کند. آنها سال‌هاست که می‌گويند غرب با حمايت از حزب اردوغان می‌خواهد كه، در برابر اسلام ايرانى، اسلام معتدل تركيه اى را قرار دهد تا الگوي مردم خاورميانه شود. آنان خود و تركيه را قربانى اين سياست غرب می‌دانند. از نظر غرب، نيروهاى معتدل اسلامى در تركيه بايد نيرومند باشند تا الگويى براي مردم مسلمان منطقه شوند؛ چراكه مسلمانان خاورميانه نبايد تنها الگوى جمهورى اسلامى ايران و طالبان ـ القاعده را در پيش رو داشته باشند.
فارغ از اينكه اين ادعاى چندساله نيروهاي سكولار تركيه چقدر صحت دارد؛ مقايسه ميان الگوهای اسلام ايرانى و تركيه اى از آغاز بهار عربى اوج گرفته و به بحثى جدى در ميان نيروهاى اسلام‌گرا بدل شده است. دولت تركيه نيز از ابتداى بهار عربى به دفاع از اين جنبش‌ها پرداخت و اردوغان رسماً تركيه را الگويى براى اين كشورها خواند. از همان آغاز بهار عربى، رقابتى در ميان ايران و تركيه براى نفوذ در اين جنبش‌ها آغاز گشت. اينكه تركيه تا چه حد موفق بوده معلوم نيست؛ اما در اينكه ايران نتوانسته هيچ نفوذى در اين جنبش‌ها به دست آورد شكى نيست.
 
سازش
در همه جنبش‌هاى بهار عربى، به جز در بحرين، دولت آمريكا سريعاً جانب اپوزيسيون را گرفت و بر رهبران حاکم فشار آورد تا استعفا دهند. در همان حال، نهادهاى نظامى و امنيتى آن كشورها زير فشار آمريكا در مدتى كوتاه به سازش با نيروهاى اپوزيسيون رسيدند.
عواملى كه باعث شد نيروهاى اصلى اپوزيسيون در مصر و تونس، كه عمدتاً اسلام‌گرايان اخوان المسلمين بودند، سريعاً با نهادهاى حكومتى، به ويژه ارتش، مصالحه کنند عبارت بودند از: ١) مقايسه تجربه عبرت‌آموز انقلاب ايران و تجربه نسبتاً موفق تركيه؛ ٢) حاكم نبودن گفتمان لنينيستى بر افکار روشنفكران اين كشورها، بر خلاف ايران در دوران انقلاب ٥٧؛ ٣) نبود رهبرى فرهمند و انعطاف‌ناپذير در اپوزيسيون، مانند آيت‌الله خميني؛ ٤) نوعى تعادل قوا در ميان نيروهاى اپوزيسيون و حكومت، چنان كه اپوزيسيون نمی‌ توانست همه خواسته‌هاى  خود را بر حكومت تحميل كند؛ ٥) كناره‌گيرى سريع نفر اول حكومت در كشورهاى مصر و تونس، که اوضاع را براى مصالحه مساعدتر كرد؛ ٦) استقلال نهادهاى حكومتى، به ويژه ارتش و نيروهاي امنيتى، از شخص اول حكومت.
 
جلوگيرى از فروپاشى
اما مهم‌ترين نتيجه سازش نيروهاى اپوزيسيون و نهادهاى حكومتى حفظ استقلال و تماميت اين نهادها، به ويژه نهادهاى قضايى و نظامى و امنيتى، بود. بدين ترتيب، در بهار عربى، «فروپاشى» رخ نداد؛ بدين معنا كه نهادهاى حكومتى پيشين همگى حفظ شدند. حفظ تماميت و استقلال اين نهادها نيز خودبه‌خود مانع از ايجاد نهادهاى جديد انقلابى، مانند سپاه و بسيج و دادگاه‌هاى انقلاب در ايران، شد. در واقع، سازش نيروهاى اپوزيسيون و نهادهاى حكومتى توان انقلابى براى «فروپاشى» را خنثا ساخت. حفظ استقلال دادگسترى و در امان ماندن نهادهاى نظامى و امنيتى و ايجاد نشدن نهادهاى جديد انقلابى وضع سياسى حاكم بر كشورهاى مصر و تونس را كاملاً متفاوت با وضع ايران در زمان انقلاب كرده است. وضع حاكم بر اين كشورها به تركيه بسيار بيشتر شبيه است تا به ايران. در انقلاب ايران، نيروهاي انقلابى با گفتمانى لنينيستى خواهان انحلال كامل نهادهاى نظامى و امنيتى حكومت بودند. آنها انقلاب را تنها هنگامى پيروز می‌دانستند كه کل نظام پيشين را ويران کرده باشد. حتا در درون دولت موقت بازرگان، ابراهيم يزدى، معاون نخست‌وزير در امور انقلاب، كه از شخصيت ها و نيروهاى چپگرا بسيار معتدل‌تر بود، بارها اعلام كرد كه پايگاه واقعى آمريكا در ايران نه شاه، كه ارتش ايران است و انقلاب تنها هنگامى پيروز می‌شود كه به ارتش هم برسد و، پيش از هر امرى، بايد همه فرماندهان پيشين ارتش را بركنار كرد. در آن زمان تقريباً همه ژنرال‌هاى ارتش بركنار و بسيارى از آنان نيز اعدام شدند. طرح تشكيل سپاه پاسداران و دادگاه‌هاى انقلاب را نيز ابراهيم يزدى، معاون نخست وزير در امور انقلاب، عرضه کرد.

نتايج پايدارى نهادها
در كشورهاى محل وقوع بهار عربى، تجربه عبرت‌آميز ايران براى روشنفكران اين كشورها و پايدار ماندن نهادهاى حكومتى، به ويژه دادگسترى و ارتش، مانع از حاكميت كامل اسلام‌گرايان شده است. در واقع، اسلام‌گرايان تنها در حكومت شريك شده‌اند و دست باز در همه امور پيدا نکرده‌اند. نتيجه چنين امرى جريان يافتن امور در جهتى كاملاً متفاوت با جهت انقلاب در ايران و بسيار شبيه به جريان امور در تركيه است. نتايج چنين تعادل قوايى ميان دولت‌هاى اسلام‌گرا و نهادهاى حكومتى پيشين را می‌ توان به اين شرح توضيح داد:
١) دولت‌هاى اسلام‌گراى بهار عربى مجبور به سياست‌ورزى، چانه‌زنى، انعطاف، و سازش با ارتش‌اند. سازش و انعطاف، اين دولت‌ها و هواداران آنها را، كه عمدتاً اخوان المسلمين‌اند، از مسير افراط‌گرايى و آرمان‌گرايى دور می‌کند و به مسير واقع‌گرايى می‌برد.
٢) دولت‌هاى برآمده از بهار عربى و احزاب اسلام‌گراى دخيل در آن، چون همه قدرت را در دست ندارند و، در عين حال، مجبور به اداره كشور و حل مشکلات اقتصادى و اجتماعى و سياست خارجى اند، هر روز واقع‌گراتر می‌شوند. آنها تنها قوه مجريه را در دست دارند. حتا در ايران نيز، دولت‌مردان پس از مدتى بر اثر مواجهه با واقعيات اداره جامعه با‌تجربه و ملايم مي‌شوند و، اگرچه مجبورند كه واقع‌گراتر شدن خود را از ولى فقيه پنهان سازند، باز هم پس از مدتى، اين واقع‌گرايى باعث كنار گذاردن آنها به دست ولى فقيه مي‌شود. ولى فقيه همواره نيازمند تازه‌روييدگان بى تجربه است. در كشورهاى تونس و مصر، چنين خبرى نيست. رهبران اسلام‌گرا نه ولى فقيه، كه خود وزير و مسئول اجرايى اند و هر سال باتجربه‌تر و واقع‌گراتر و ميانه‌روتر می‌شوند.
٣) در اين كشورها، دولت‌هاى اسلام‌گرا توان سركوب جامعه مدنى و بستن كامل رسانه‌ها را ندارند، چرا كه نهادهاى قضايى،امنيتى، نظامى به طور كامل در دست آنان نيست. در عين حال، مجبور به اداره كشور و حل مشکلات اقتصادى، امنيتى، اجتماعى، و فرهنگى مردم‌ و، لاجرم، مجبور به پاسخ‌گويى به آنان‌اند. نفس «پاسخ‌گويى»، اين رهبران اسلام‌گرا را هر چه بيشتر به واقع‌گرايى در اتخاذ سياست‌هاى اقتصادى و اجتماعى و … و احترام به افكار عمومى وامی‌دارد.
٤) وجود دادگسترى مستقل و ارتشى سكولار و مقتدر در كشورهاى محل وقوع بهار عربى بهترين ضامن براى برگزاری انتخاباتى آزاد است ــ انتخاباتى كه دولت‌هاى اسلام‌گراى حاكم نتوانند نتيجه آن را از پيش و با تقلب تعيين كنند. در نتيجه، اصل «آلترنانس» يا «جابه‌جايى قدرت» در اين كشورها نقض نمی‌شود. اين اصل مهم‌ترين مانع برقرارى ديكتاتورى اسلامى در اين كشورهاست.
 
آينده بهار عربى
نتيجه كنش هايى كه در بالا ذكر شد، آميزه اى از دو تغيير بنيادين زير را در پى خواهد داشت: 
۱) حكومت اسلام‌گرايان تنها در عرض چند سال باعث رفع توهم بخش مهمى از مردم اين كشورها درباره توان و کارکرد و نتيجه اسلام سياسى خواهد شد و بسيارى از مردمى كه گمان  می‌کنند برقرارى دولتى اسلامى حلال بخش مهمى از مشكلات آنهاست با مشاهده ناتوانى اين دولت‌هاى بى تجربه و آرمان‌گراى اسلامى در اداره كشور و نيز با مشاهده رفتار افراطى بخشى از اين اسلام‌گرايان در برخورد با مسائل اجتماعى، به ويژه آزادى هاى فردى و اجتماعى و حقوق زنان، اميد خود را به اسلام سياسى از دست می‌دهند و، در انتخابات‌هاى بعدى، به ديگر نيروهاى سياسى متمايل می‌شوند.
٢) بخش مهمى از نيروهاى اسلام‌گرا در طى چند سال اداره كشور از اسلام افراطى و انقلابى دور می‌شوند و به اسلام‌گرايانى واقع‌گرا و مدرن و ميانه‌رو، به سبك حزب عدالت و توسعه اردوغان، بدل خواهند شد. در واقع، رهبران حزب عدالت و توسعه تركيه نيز در فرايندى شبيه به آنچه توضيح داده شد تبديل به سياست‌مدارانى واقع‌گرا و مدرن و ميانه‌رو شده‌اند.
 
سخن واپسين
بهار عربى آينده مطمئنى براى كشورهاى مربوط دربردارد: مردم اين كشورها با پرداختن كمترين بها و در سريع‌ترين مدت ممكن از برزخ اسلام‌گرايى گذر خواهند كرد. داريوش شايگان در حدود ١٠ سال پيش گفته بود كه ما در حال خروج از تونلى هستيم كه مسلمانان ديگر تازه می‌خواهند وارد آن شوند. پس از گذشت ١٠ سال از اين سخن شايگان، ايران هنوز از حكومت اسلامى گذر نکرده است؛ و در ضمن، هنوز نيز نمی‌توان بااطمينان گفت که، پس از گذر کم‌هزينه كشورهايى چون مصر و تونس از اسلام‌گرايى در سال هاى آينده، ما نيز از آن گذر کرده‌ايم.



دسته‌ها:اندیشه, سیاسی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s